دیر است . . .
دیراست گالیا
.
.
.
.
ادامه مطلب را بخوانید ....
دیراست گالیا
.
.
.
.
ادامه مطلب را بخوانید ....

هر آن کو خاطر مجموع و يار نازنين دارد
سعادت همدم او گشت و دولت همنشين دارد
حريم عشق را درگه بسي بالاتر از عقل است
کسي آن آستان بوسد که جان در آستين دارد
دهان تنگ شيرينش مگر ملک سليمان است
که نقش خاتم لعلش جهان زير نگين دارد
لب لعل و خط مشکين چو آنش هست و اينش هست
بنازم دلبر خود را که حسنش آن و اين دارد
به خواري منگر اي منعم ضعيفان و نحيفان را
که صدر مجلس عشرت گداي رهنشين دارد
چو بر روي زمين باشي توانايي غنيمت دان
که دوران ناتوانيها بسي زير زمين دارد
بلاگردان جان و تن دعاي مستمندان است
که بيند خير از آن خرمن که ننگ از خوشه چين دارد
صبا از عشق من رمزي بگو با آن شه خوبان
که صد جمشيد و کيخسرو غلام کمترين دارد
و گر گويد نميخواهم چو حافظ عاشق مفلس
بگوييدش که سلطاني گدايي همنشين دارد
به بوي نافهاي كاخر صبا زان طره بگشايد _____ ز تاب جعد مشكينش چه خون افتاد در دلها
مرا در منزل جانان چه امن عيش چون هردم _____ جرس فرياد ميدارد كه بر بنديد محملها
به مي سجاده رنگين كن گرت پير مغان گويد _____ كه سالك بيخبر نبود ز راه و رسم منزلها
شب تاريك و بيم موج و گردابي چنين هايل _____ كجا دانند حال ما سبكباران ساحلها
همه كارم ز خودكامي به بدنامي كشيد آخر _____ نهان كي ماند آن رازي كزو سازند محفلها
حضوري گر همي خواهي ازو غايب مشو حافظ _____ متي ما تلق من تهوي دع الدنيا و اهملها
الا يا ايها الساقي ادر كاسا و ناولها _____ كه عشق آسان نمود اول ولي افتاد مشكلها
به بوي نافهاي كاخر صبا زان طره بگشايد _____ ز تاب جعد مشكينش چه خون افتاد در دلها
مرا در منزل جانان چه امن عيش چون هردم _____ جرس فرياد ميدارد كه بر بنديد محملها
به مي سجاده رنگين كن گرت پير مغان گويد _____ كه سالك بيخبر نبود ز راه و رسم منزلها
شب تاريك و بيم موج و گردابي چنين هايل _____ كجا دانند حال ما سبكباران ساحلها
همه كارم ز خودكامي به بدنامي كشيد آخر _____ نهان كي ماند آن رازي كزو سازند محفلها
حضوري گر همي خواهي ازو غايب مشو حافظ _____ متي ما تلق من تهوي دع الدنيا و اهملها

یار مرا غار مرا عشق جگر خوار مرا
یار تویی خار تویی خواجه! نگه دار مرا
نوح تویی روح تویی فاتح و مفتوح تویی
سینه ی مشروح تویی بردر اسرار مرا
نور تویی سور تویی دولت منصور تویی
قند تویی زهر تویی بیش میازار مرا
حجره ی خورشید تویی خانه ی ناهید تویی
روضه ی امید تویی راه ده ای یار مرا
روز تویی روزه تویی حاصل دریوزه تویی
آب تویی کوزه تویی آب ده این بار مرا
دانه تویی دام تویی باده تویی جام تویی
پخته تویی خام تویی خام بمگذار مرا
این تن اگر کم تندی راه دلم کم زندی
راه شدی تا نبدی این همه گفتار مرا
ياري اندر كس نمي بينم ياران را چه شد
دوستي كي آخر آمد دوستداران را چه شد
آب حيوان تيره گون شد خضر فرخ پي كجاست
خون چكيد از شاخ گل ابر بهاران را چه شد
كس نمي گويد كه ياري داشت حق دوستي
حق شناسان را چه حال افتاد ياران را چه شد
لعلي از كان مروّت بر نيامد سال ها ست
تابش خورشيد و سعي باد و باران را چه شد
شهرياران بود و خاك مهربانان اين ديار
مهرباني كي سر آمد شهرياران را چه شد
گوي توفيق و كرامت در ميان افكنده اند
كس به ميدان در نمي آْيد سواران را چه شد
صد هزاران گل شكفت و بانگ مرغي بر نخاست
عندليبان را چه پيش آمد هزاران را چه شد
حافظ ز اسرار الهي كس نمي داند خموش
از كه مي پرسي كه دور روزگاران را چه شد
مناسب با حال من ....
قدحی در کش و سر خوش بتماشا بخرام تا ببینی که نگارت به چه آیین آمد
مژدگانی بده ای خلوتی نافه گشای که ز صحرای ختن آهوی مشکین آمد
گریه آبی به رخ سوختگان باز آورد ناله فریادرس عاشق مسکین آمد
مرغ دل باز هوادار کمان ابروییست که کمین صیدگهش جان و دل و دین آمد
در هوا چند معلق زنی و جلوه کنی ای کبوتر نگران باش که شاهین آمد
ساقیامی بده و غم مخورازدشمن ودوست که بکام دل ما آن بشد و این آمد
شادی یار پریچهره بده باده ناب که می لعل دوای دل غمگین آمد
رسم بد عهدی ایام چو دید ابر بهار گریه اش برسمن و سنبل و نسرین آمد
چون صبا گفته حافظ بشنید از بلبل
عنبرافشان بتماشای ریاحین آمد
بجوشید بجوشید که ما اهل شعاریم
بجز عشق بجز عشق دگر کار نداریم
در این خاک در این خاک در این مزرعه پاک
بجز مهر بجز عشق دگر تخم نکاریم
درین غم چو زاریم درآن دام شکاریم
دگر کار نداریم، درین کار بگردیم
چه مستیم چه مستیم از آن شاه که هستیم
بیایید بیایید که تا دست برآریم
چه دانیم چه دانیم که ما دوش چه خوردیم
که امروز همه روز خمیریم و خماریم
مپرسید مپرسید ز احوال حقیقت
که ما باده پرستیم نه پیمانه شماریم
شما مست نگشتید وزان باده نخوردید
چه دانید چه دانید که ما در چه شکاریم
نیفتیم بر این خاک ستان ما نه حصیریم
برآییم بر این چرخ که ما مرد حصاریم
خیزیـد مخسبید که هنگام صبوح است
ستاره روز آمد، به آثار بدییم
بیایید بیایید به گلزار بگردیم
درین نقطه پرگار چو پرگار بگردیم
بیایید که امروز به اقبال و به پیروز
چو عشاق نو آموز بران یار بگردیم
با تشکر از دوست بسیار عزیز و گرانقدر جناب آقای مهدی فر زه .
مژده ای دل که بهار از طرف یار آمد
ارغوان نو گل خندان به چمنزار آمد
بلبلی کو به خزان رفت از این گلشن یار
دوش دیدم به تفرج برِ دلدار آمد
دل مسکین طلب از کیسه ی اغیار نکرد
تا که آن یار پری چهره ی عیار آمد
سینه ام از غم جانانه چنان زار افتاد
کاتش سوز دلم بر لب اغیار آمد
چشم من منتظر لطف سیه چشمان ماند
تا که یک دم به عطوفت سر بیمار آمد
بر کش ای زاهد ما جام ز انبانه ی خویش
هر که از باده ی او خورد به هشیار آمد
شب هجران به سپیدی گروید آخر شد
تا سحرگه ز قلم ناله ی بسیار آمد
رند تبریز تو را هیچ غزل از خود نیست
وین شر و شور از آن یار به اشعار آمد
وین چرخ مردم خوار را ، چنگال و دندان بشکنم
هفت اختر بی آب را ، کاین خاکیان را می خورند
هم آب بر آتش زنم ، هم بادهاشان بشکنم
گشتم مقیم بزم او ، چون لطف دیدم عزم او
گشتم حقیر راه او ، تا ساق شیطان بشکنم
گر پاسبان گوید که " هی " ، بر وی بریزم جام می
دربان اگر دستم کشد ، من دست دربان بشکنم
چرخ ار نگردد گرد دل ، از بیخ و اصلش برکنم
گردون اگر دونی کند ، گردون گردان بشکنم
خوان کرم گسترده ای ، مهمان خویشم برد ه ای
گوشم چرا مالی اگر ، من گوشه ی نان بشکنم؟
ای که میان جان من ، تلقین شعرم می کنی
گر تن زنم خامش کنم ، ترسم که فرمان بشکنم
مولانا
با تشکر از میریت محترم وبلاگ هستی که ما را همیشه اینجانب را مورد لطف و عنایت خود قرار میدهند .
در ازل پرتو حسنت زتجلی دم زد
عشق پیدا شد و آتش به همه عالم زد
جلوهای کرد رخت دید ملک عشق نداشت
عین آتش شد از این غیرت و بر آدم زد
عقل میخواست کز آن شعله چراغ افروزد
برق غیرت بدرخشید و جهان برهم زد
مدعی خواست که آید به تماشاگه راز
دست غیب آمد و بر سینه نامحرم زد
دیگران قرعه قسمت همه بر عیش زدند
دل غمدیده ما بود که هم بر غم زد
جان علوی هوس چاه زنخدان تو داشت
دست در حلقه آن زلف خم اندر خم زد
حافظ آن روز طربنامه عشق تو نوشت
که قلم بر سر اسباب دل خرم زد

هوا گرفتى و رفتى ز كف چو مرغ پریده
ترا به روى زمین دیدم و شكفتم و گفتم
كه این فرشته براى من از بهشت رسیده
بیا كه چشم و چراغم تو بودى از همه عالم
خداى را به كجا رفتى اى فروغ دو دیده
هزار بار گذشتى به ناز و هیچ نگفتى
كه چونى اى به سر راه انتظار كشیده
چه خواهى از سر من اى سیاهى شب هجران
سپید كردى چشمم در انتظار سپیده
به دست كوته من دامن تو كى رسد اى گل
كه پاى خسته من عمرى از پى تو دویده
ترانه غزل دلكشم مگر نشنفتى
كه رام من نشدى آخر اى غزال رمیده
خموش سایه كه شعر ترا دگر نپسندم

ای مهربان تر از برگ در بوسه های باران
بیداری ستاره در چشم جویباران
ایینه ی نگاهت پیوند صبح و ساحل
لبخند گاه گاهت صبح ستاره باران
بازا که در هوایت خاموشی جنونم
فریاد ها برانگیخت از سنگ کوه ساران
ای جویبار جاری ! زین سایه برگ مگریز
کاین گونه فرصت از کف دادند بی شماران
گفتی : به روزگاران مهری نشسته گفتم
بیرون نمی توان کرد حتی به روزگاران
بیگانگی ز حد رفت ای آشنا مپرهیز
زین عاشق پشیمان سرخیل شرمساران
پیش از من و تو بسیار بودند و نقش بستند
دیوار زندگی را زین گونه یادگاران
وین نغمه ی محبت بعد از من و تو ماند
تا در زمانه باقی ست آواز باد و باران

تقدیم به همه آنان که او را میشناسند:
آب حیات عشق را در رگ ما روانه کن
آیینه ی صبوح را ترجمه ی شبانه کن
ای پدر نشاط نوبر رگ جان ما برو
جام فلک نمای شو وز دو جهان کرانه کن
ای خردم شکار تو تیر زدن شعار تو
شست دلم بدست کن کن جان مرا نشانه کن
خیز کلاه کژ بنه وز همه دامها بجه
بر رخ روح بوسه ده زلف نشاط شانه کن
چون که خیال خوب او خانه گرفت در دلت
چون تو خیال گشته ای در دل وعقل خانه کن
شش جهت است این وطن قبله درو یکی مجو
بی وطنی است قبله گه در عدم آشیانه کن
کهنه گر است این زمان عمر ابد مجو در آن
مرتع عمر خلد را خارج این زمانه کن
از دوست بسیار عزیزم جناب آقای خلیل محمدی مدیریت محترم موسسه تبلیغاتی طراحان بسیار متشکرم که این شعر برای من فرستادند
این شعر بسیار زیبا است مخصوصا با صدای استاد شهرام ناظری
سعی میکنم در اولین فرصت قسمت هایی از آلبوم رومی استاد را برای دانلود در اختیارتان قرار دهم
عزم آن دارم که امشب نیمه مست
پایکوبان کوزه ی دُردی به دست
سر به بازار قلندر برنهم
پس به یک ساعت ببازم هر چه هست
تا کی از تزویر باشم ره نما؟؟
تا کی از پندار باشم خودپرست؟؟
پرده ی پندار می باید درید
توبه ی تزویر می باید شکست
وقت آن آمد که دستی برزنم
چند خواهم بود آخر پای بست؟
که بادبان شکسته زورق ِ به گل نشسته ای ست زندگی ؟
در این خراب ِ ریخته
که رنگ ِ عاقبت ازو گریخته
به بن رسیده راه ِ بسته ای ست زندگی ؟
چه سهمناک بود سیل ِ حادثه
که همچو اژدها دهان گشود
زمین و آسمان ز هم گسیخت
ستاره خوشه خوشه ریخت
و آفتاب در کبود ِ دره های آب غرق شد
هوا بد است
تو با کدام باد می روی ؟
چه ابر ِ تیره ای گرفته سینه ی تو را
که با هزار سال بارش ِ شبانه روز هم
دل ِ تو وانمی شود
تو از هزاره های ِ دور آمدی
درین درازنای ِ خون فشان
به هر قدم نشان ِ نقش ِ پای ِ توست
درین درشتناک ِ دیولاخ
ز هر طرف طنین ِ گام های ره گشای توست
بلند و پست ِ این گشاده دامگاه ِ ننگ و نام
به خون نوشته نامه ی وفای توست
به گوش ِ بیستون هنوز
صدای ِ تیشه های توست
چه تازیانه ها که با تن ِ تو تاب ِ عشق آزمود
چه دارها که از تو گشت سربلند
زهی شکوه ِ قامت ِ بلند ِ عشق
که استوار ماند در هجوم ِ هرگزند
نگاه کن
هنوز آن بلند ِ دور
آن سپیده آن شکوفه زار ِ انفجار ِ نور
کهربای آرزوست
سپیده ای که جان ِ آدمی هماره در هوای اوست