بهار دلکش - تصنیفی از زنده یاد عارف قزوینی
بهار دلکش رسید و دل به جا نباشد
از آن که دلبر دمی به فکر ما نباشد
در این بهار ای صنم بیا و آشتی کن
که جنگ و کین با من حزین روا نباشد
صبحدم بلبل بر درخت گل به خنده می گفت
نازنینان را مه جبینان را وفا نباشد
اگر که با این دل حزین تو عهد و بستی
عزیز من با رقیب من چرا نشستی؟
چرا عزیزم دل مرا ز کینه خستی؟
صبحدم بلبل بر درخت گل به خنده می گفت
نازنینان را مه جبینان را وفا نباشد
از آن که دلبر دمی به فکر ما نباشد
در این بهار ای صنم بیا و آشتی کن
که جنگ و کین با من حزین روا نباشد
صبحدم بلبل بر درخت گل به خنده می گفت
نازنینان را مه جبینان را وفا نباشد
اگر که با این دل حزین تو عهد و بستی
عزیز من با رقیب من چرا نشستی؟
چرا عزیزم دل مرا ز کینه خستی؟
صبحدم بلبل بر درخت گل به خنده می گفت
نازنینان را مه جبینان را وفا نباشد
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم اسفند ۱۳۸۶ ساعت 13:34 توسط محمد جواد صحافی
|
محمد جواد صحافی .