حافظ اثر استاد فرشچیان

نفس بر آمد و کام از تو بر نمی آید
فغان که بخت من از خواب در نمی آید
صبا به چشم من انداخت خاکی از کویش
که آب زندگیم در نظر نمی آید
قد بلند ترا تا به بر نمی گیرم
درخت کام و مرادم به بر نمی آید
مگر به روی دلارای یار ما ور نی
به هیچ وجه دگر کار بر نمی آید
مقیم زلف تو شد دل که خوش سوادی دید
وزان غریب بلاکش خبر نمی آید
زشست صدق گشادم هزار تیر دعا
ولی چه سود یکی کارگر نمی آید
بَسَم حکایت دل هست با نسیم سحر
ولی به بخت من امشب سحر نمی آید
درین خیال بسر شد زمان عمر و هنوز
بلای زلف سیاهت به سر نمی آید
زبس که شد دل حافظ رمیده از همه کس
کنون زحلقه ی زلفت بدر نمی آید