با حافظ
سحرم دولت بیدار به بالین آمد گفت بر خیز که این خسرو شیرین آمد
قدحی در کش و سر خوش بتماشا بخرام تا ببینی که نگارت به چه آیین آمد
مژدگانی بده ای خلوتی نافه گشای که ز صحرای ختن آهوی مشکین آمد
گریه آبی به رخ سوختگان باز آورد ناله فریادرس عاشق مسکین آمد
مرغ دل باز هوادار کمان ابروییست که کمین صیدگهش جان و دل و دین آمد
در هوا چند معلق زنی و جلوه کنی ای کبوتر نگران باش که شاهین آمد
ساقیامی بده و غم مخورازدشمن ودوست که بکام دل ما آن بشد و این آمد
شادی یار پریچهره بده باده ناب که می لعل دوای دل غمگین آمد
رسم بد عهدی ایام چو دید ابر بهار گریه اش برسمن و سنبل و نسرین آمد
چون صبا گفته حافظ بشنید از بلبل
عنبرافشان بتماشای ریاحین آمد
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم فروردین ۱۳۸۷ ساعت 15:11 توسط محمد جواد صحافی
|
محمد جواد صحافی .