در قسمت قبل نوشتاری به قلم نویسنده را خواندیم که اشاره ای نموده بود  بر دیدار با شادروان کامکار و مصاحبت اش با آن مرحوم . در بخش دوم و پایانی این نوشتار سخنان فرزندان و همسر  آن مرحوم را با یکدیگر مرور میکنیم .

یادش گرامی باد...


همسر شادروان حسن کامکار

همه زندگی من با کامکار ، سرشار از خاطره است ، 15 سالم بود که با او آشنا شدم ، یعنی یک روز شنیدم که همراه مادر و خواهرش به خواستکاری من می آیند . ایشان در همسایگی ما زندگی میکردند  و من گهگاه صدای سازش را می شنیدم و شیفته صدای ساز او بودم . قلباً برای او و هنرش ارزش قائل بودم . به همین خاط وقتی به خواستگاری من آمد، علیرغم مخالفتهای خانوادگی ، لحظه ای تردید نکردیم . تمام دوران زندگی مشترک من و او باهمه دشواری هایش شیرین و خاطره انگیز بود . البته این دلیل آن نمیشد که اینجا و آنجا با نیش و کنایه ها بعضی زنان فامیل و آشنا روبه رو نشوم . بارها می شنیدم کسانی که زیر لب میگفتند : شوهرش لوطی است ! و من با همه تلخی ! دندان روی جگر میگذاشتم . زیرا میدانستم درک هنر موسیقی ، برای خیلی ها دشوار است . وقتی اعتقاد راسخ کامکار را به کارش می دیدم ؛ وقتی شاهد زحمات و تلاشهای بی وقفه او در رادیو وهنرستان بودم ، در این باور راسخ تر میشدم . که زندگی با یک هنرمند – آن همدر شهرستان کوچک و محروم – تا چهحد مستلزم صبر و بردباری است .

در اوایل زندگی مشترکمان کامکار کوشید به من ویولن درس بدهد ؛ تا حدی هم پیشرفت کرده بودم . اما وقتی واکنش منفی مادر شوهر و بستگان او را دیدم ، به این نتیجه رسیدم که ادامه ندهم و در عوض بچه ها تشویق کنم تا راه پدر را ادامه دهند .

علاقه من به موسیقی ، و درک ظرافتهای روحی کامکار و عشق عمیق او به موسیقی باعث شد که همواره پا به پای او در راه تشویق و هدایت فرزندانم به کار موسیقی کوشا باشم . گمان نمی کنم در طول سالها زندگی مشترک ، حتی یکباره موسیقی را به عنوان مانعی در راه تفاهم و همدلی  خود با همسرم در نظر آورم . این تقدیر شیرین و گوارا را هم برای او و هم برای خودم پذیرفته بودم او پیش از من به موسیقی دلبسته بود و من این را میدانستم . اما بجای آنکه موسیقی را رقیب خود به شمار آورم ، خود نیز به آن دل بستم و کوشیدم شرایط زیست با یک هنرمند را درک کنم و خوشحالم که در طول سالها زندگی مشترک ، همواره همراه و همدم صادقی برای او بودم .

قشنگ کامکار

چشمگیر ترین ویژگی شخصیت پدر ؛ اعتقاد عمیق او به نظم بود . در این مورد جدی و سخت گیر بود . اما در نظر او نظم صرفا به خاطر نظم مطرح نبود ؛ بلکه به عنوان روشی برای رسیدن به هدف بود . در واقع اعتقاد و عشق و پایداری او در این زمینه سبب شد که همه ما کار موسیقی را جدی بگیریم . برای پدرم ، موسیقی جدی تر از آن بود که با آن تفنن کند . به همین خاطر ، رویه او نیز در ما موثر افتاد و میبینید که به طور تمام وقت و حرفه ای کار موسیقی را دنبال کرده ایم . شیوه آموزش پدرم با شیوه های مرسوم ، متفاوت بود . بیشتر تاکید داشت حس موسیقی را با کلیّت آن به شاگرد خود انتقال دهد . برای آموزش موسیقی دو وجه قائل بود . وجه فیزیکی و وجه عاطفی و معنوی . منظورم این است که در بند قالب و چارچوب بسته نمی ماند . می خواست روح اثر و حال و هوای مترتب بر آن را نیز به شاگرد تفهیم کند و این خصوصیت او ناشی از درک عمیق او نسبت به موسیقی بود . در هنگام آموزش با تمام وجودش ، با همه حضور قلب  تمرکز حاضر میشد و در این حال ، انگار در کار خود 

حل میشد . یادم می آید در آغاز ، پدرم نواختن ویولن را به من آموخت . 5 سال تمام هر روز سر ساعت معینی ، با روحیه ای خستگی ناپذیر به من درس میداد و از آموختن و باز آموختن مطلب خسته نمیشد . عملم سر سخت و سختگیری بود . کوچکترین اشکال مرا در گرفتن ساز و انگشت گذاری و آرشه کشی با دقت تذکر میداد . حالا که فکر میکنم ، میبینم او با تمام وجودش تاکید داشت که حس موسیقایی و در واقع جوهر درونی موسیقی ایرانی را به ما بیاموزد . معتقد بود که بدون درک و فهم روح موسیقی شرق نمیتوان راه به جایی برد . به همین خاطر فضای خانه را زیر نفوذ معنوی موسیقی اصیل ، به صورت کانونی از الحان و نغمه های موزون در آورده بود تا ما در میان آن رشد کنیم و مستقیم و غیر مستقیم با احساس موسیقی پرورش پیدا کنیم . در چنین فضایی بود که همه ما به نوعی با موسیقی خو گرفتیم و در واقع با موسیقی پیوند پیدا کردیم و موسیقی به صورت جزئی جدایی ناپذیر از زندگی ما در آمد . طبیعیست که گرایش برادرانم به موسیقی و باز خورد سلیقه ها و گرایشهای مختلف ، به تقویت این احساس کمک فراوانی کرد .  به طوری که اگر بخواهم اوج این تاثیر پذیری را نشان بدهم ، میتوانم به مورد « اردوان » اشاره کنم . اردوان در محیطی بار آمد که من و برادرانش همه به طور جدی کار موسیقی را دنبال میکردیم . تا چشم باز کرد موسیقی به عنوان  مهمترین رکن زندگیش در آمده بود این بود که اردوان موقعیتی استثنایی داشت . در چهار سالگی با حالتی جدی پشت ساز می نشست و با فیگور خاصی ساز میزد . مضرابها درست ونواخته ها موزون بود . همین ویژگی در پسر « پشنگ » هم دیده میشود . از مدرسه که بر میگردد یکراست میرود پشت ساز و این نیاز را احساس میکند . فیگور و حالت جدی او پشت ساز ، تماشایی است . برای او هیچ چیزی انگار جدی تر از نوازندگی وجود ندارد .

مهمترین خاطره ای از پدرم به یاد دارم ، به سالهای زندگی در سنندج بر میگردد . پدرم هر شب حوالی ساعت 10 ساز میزد . ماشیفته ساز او بودیم . صدای ساز او صرفا موسیقی نبود . بلکه مامنی بود که ما میتوانستیم خودمان را به آن بسپریم و به آن اعتماد کنیم . در آن فضای پاک و بی آلایش ، آانهم در آن شهرستان کوچک و دور افتاده ، همه چیز رنگ دیگری داشت . همه ما دور پدر حلقه میزدیم و او ساز میزد و ما گاه به خواب میرفتیم و بیدار می شدیم . در همه حال صدای ساز او تا نیمه های شب ادامه داشت . گاه چشم میگشودم و میدیدم پدر در حال ساختن یک ملودی است . با آن ملودی به خواب میرفتم و انگار تمام شب ، آن ملودی در ذهنم ادامه می یافت .  صبح که از خواب بیدار میشدم یک راست به اتاق پدر میرفتم و ملودی را برایش میخواندم . او با لبخندی آمیخته با تعجب به من نگاه میکرد . آنوقت تغییراتی را که در طول شب در ملودی ایجاد کرده بود ، توضیح میداد و بعد نظرم را میپرسید و من در همان عوالم کودکی نظرم را میگفتم و او با مهربانی گوش میکرد . بعد از اینکه ملودی تکمیل شد آن را به دست شاعر میسپرد تا رویش شعر بگذارد . من که با ملودی خو گرفته بودم و آن را با تخیل و رویاهای خود آمیخته بودم ، غالبا در مقابل شعرها مقاومت می کردم . همیشه به نظرم می آمد که ملودی پدر از شعرزیباتر است. وقتی ملودی ، جامه شعر به تن میکرد ، انگار جاذبه های خود را از دست میداد و من با آن احساس بیگانگی میکردم . بعد از انقلاب به علت مشکلاتی که بر سر ادامه کار هنرستان پیش آمد ، پدرم به تهران مهاجرت کرد و در واقع به زندگی در انزوا کشیده شد . از همه فعالیتها دست کشید و گوشه نشین شد . اما در نظر من ، او همواره مجموعه ای از آن چیزهایی بود که در طول سالها از وی دیده بودم . یک هنرمند ، یک معلم دلسوز ، و یک پدر مهربان و مهمتر از همه یک انسان به تمام معنا .

اردشیر کامکار

شاید درست نباشد که من به عنوان فرزند او درباره اش سخن بگویم . به هیچ وجه قصد ندارم به موضوع رنگ عاطفی بدهم . پدر ، بیش از همه چیز معلم و مرشد من بود و این وجه از او برای من ارزشمند تر از مقام پدری اوست گمان میکنم در طول سالها تنها مجال آن را یافته باشم که پرتوی از زیبایی و صفای روحی او را بشناسم . اما اعتراف میکنم ، که جنبه معنوی او و رابطه استادی و شاگردی که به هر حال بر رابطه عاطفی پدری و فرزندی سایه افکنده بود ، باعث شده بود تا نتوانم پیچیدگی های شخصیت او را درک کنم و رازهای روح حساس او را کشف کنم . او آنقدر فروتن بود که حتی برای ما ناشناخته باقی ماند.خاطرات فراوانی دارم که همه حاکی از صمیمیت و صفای درویشانه اوست . پدر آنقدر متواضع بود که گاه در مورد ارزشهای واقعی خود ، افراد را به اشتباه می انداخت . با همه ارزشهایی که داشت بیشتر دوست داشت گمنام بماند . همین روحیه به ما هم سرایت کرده . هیچگونه خود شیفتگی و نیاز به خودنمایی در ما وجود ندارد و این به قول « زاده محمد  » حتی میتواند به کار ما آسیب بزند .

البته به نظر من ، این روحیه ، جدا از جنبه های تربیتی و خلق و خوی محلی ، تا حد زیادی ناشی از دیسیپلین پدر و انتقادات بجای او بود .ما به ندرت تشویق میشدیم . یادم می آید پدرم ساز را به دستم می داد و میگفت : بزن ! من مشغول نواختن ساز میشدم و یک وقت متوجه میشدم که پدر به خواب رفته است . طبیعی است که در آن سن و سال کودکی ، از میزان دقت و توجهم کاسته شود . شروع میکردم به سهل انگاری که ناگهان پدرم داد میزد : آهای ! فلان نت را اشتباه زدی !او اعتقادی خلل ناپذیر به کارش داشت و نمونه یک معلم دلسوز و عاشق بود . شب و روز وقتش را صرف تعلیم و آموزش شاگردان مختلف میکرد و توی خانه هم با تمام مسئولیتش در تربیت و تعلیم ما می کوشید . وقتی به روحیه فوق العاده او فکر میکنم و خاطراتم را مرور میکنم . واقعاً به خود می اندیشم که او یک پدر و یک مرشد و معلم بی مانند بود و من در طول زندگی خود ، هیچ کس را واجد این خصوصیات ندیده ام .

پشنگ کامکار

اردشیر به نکته خوبی اشاره کرد و آن فروتنی بیش از حد پدر بود . مشهور است که برای هنرمند ،حدی از خود نمایی و جاه طلبی و به تعبیری حتی خود شیفتگی لازم است . اما در ما این ویژگی ، فوق العاده ناچیز است و حتی میخواهم بگویم از آن سر بام افتاده ایم ! گاهی می بینیم دوستداران موسیقی با چه شور و وجدی با ما برخورد میکنند . گاه حتی کار به افراط و زیاده روی میکشد . باعبارات اغراق آمیز ما را تشویق میکنند و ما را با عناوین و عبارات مبالغه آمیز می ستایند . من در این جور مواقع واقعا هیچ احساس خاصی ندارم و به اصطلاح هیچ کدام از محبتها را به خودم نمیگیرم . البته احساسات و هیجانات آنها را درک میکنم ، اما آن را در وجود خودم راه نمی دهم . هنر برای ما یک شیوه زندگیست ، نوعی راه و رسم است . حقیقت آن است که گاه از شیوه برخورد بعضی مردم حیرت میکنم . بیشتر دلم میخواهد نقاط ضعف کارم نگریسته شود ، شاید اگر مردم عادت کنند با هنرمندان موسیقی به نحوه دیگری برخورد کنند و بجای تحسین و ستایش انتظارات و توقعات خود را از آنها مطرح کنند ، سود آن برای جامعه هنری ما بیشتر باشد . پدرم همیشه به شکلی جدی کار ما را مورد انتقاد قرار میداد و به ندرت ما را تشویق میکرد. این رویه او ، برای ما موثر واقع شد . جالب اینجاست که غیر از پدر کسان دیگری هم بودند که کار ما را مورد نقد قرار میدادند. در سلسله مراتب سنی مثلاً «هوشنگ » و حتی « اردشیر » میتوانستند از کار من خرده بگیرند . در چنین شرایطی ، واقعا کار موسیقی جدی تر از آن خواهد بود که با تعارف و تشویق به خیر و خوشی تمام شود . تصور کنید ،  « اردوان » که کوچکترین عضو خانواده است با چه برخوردهایی روبه رو است . یک مضراب غلط او میتوانست از هر سو مورد انتقاد قرار گیرد و این البته در مجموع به سود او تمام شده است .

اردوان کامکار

نمیخواهم صرفا درباره دیسیپلین پدر صحبت کنم. در این مورد به تفصیل سخن گفته شد . من کوچکترین عضو خانواده ام و طبیعیست که تصویر دوری از پدر ندارم . مادرم و به خصوص هوشنگ و خواهرم خاطرات جالبی از پدر ، دلبستگیها ، دل مشغولیها و رنجهای او بیان می کنند . راستش من ار پدر جز ملایمت و مهربانی و ادب چیزی ندیده ام . آن سخت گیری و انضباط که برادرانم مطرح میکنند، در مورد من مصداق نداشت . تا چشم گشودم ، خانه ما پر از نوای موسیقی و بحث درباره این ویا آن شخصیت یا اثر موسیقی بود . هیچ یاد ندارم کی و کجا اولین مضراب را به دست گرفتم . انگار همیشه با موسیقی مانوس بودم . اما یک چیز را باید تصریح کنم و آن اینکه با وجود گوناگونی سازها و حضور آنها در خانه ، من فقط از آغاز به سنتور علاقه داشتم و هرگز به طور تفنن سراغ سازهای دیگر نرفتم . پدرم همیشه تاکید داشت که پرداختن به سازهای مختلف به کار نوازنده لطمه میزند . با تفنن و سهل انگاری سخت مخالف بود . روی تک تک ما وقت میگذاشت و با حساسیت و احساس مسئولیت کم نظیری کار مرا دنبال میکرد . . یادم می آید داشتم روی قطعه « ماهی برای سال نو »  کار میکردم ( همان موقع که شما برای دیدار پدر آمده بودید )پدر سخت بیمار بود و توان حرکت و حرف زدن نداشت . کوچکترین سر و صدا به شدت آزارش میداد . برای آنکه صدای ساز اذیتش نکند در اتاق را بسته بودم .امّا به هر حال صدا بیرون میرفت . حدود 2 ساعت بعد از نیمه شب بود که من داشتم روی جنبه های تکنیکی کار و پاساژها و نتهای دیز و نانس تمرین میکردم و میدانید که تمرین روی این قسمتها برای شنونده خوشایند نیست . مخصوصاً اگر ساعتها تکرار شود . در همین موقع دیدم در میزنند . مادرم بود . با چهره خسته و خواب آلوده گفت : اردوان ! بیا پدرت با تو کار دارد . با احساس ناراحتی و شرمندگی رفتم بالای بالین پدر ، دستم را در دست گرفت و گفت : اردوان من تمام مدت به ساز تو گوش میکردم . قطعه ، خیلی خوب  از کار در آمده . میخواهم پیشنهادی به تو بکنم و آن اینکه جنبه های تکنیکی را برای فردا بگذاری و فقط ملودی را تمرین کنی . با شرمندگی گفتم که ببخشید که مزاحم خواب شما شده ام ! پدر در پاسخ ، گفت : من که میدانی خواب ندارم و تازه با صدای موسیقی هم میتوانم به خواب بروم. اما ، مادرت همه روز زحمت کشیده و الان باید استراحت کند . نمیگویم تمرینت را قطع کن ، بلکه میگویم فعلاً روی ملودی تمرین کن و سعی کن آرامتر ساز بزنی !

پدرم واقعا برای ارزشهای خانوادگی احترام عمیقی قائل بود . رفتار او با مادرم همیشه بر اساس ادب و تواضع بود . به همین خاطر مادرم موسیقی را به عنوان یک عامل مزاحم و رقیب خود نمی دانست و همین امر باعث شد ما نه تنها با هیچ گونه مخالفتی از جانب مادر روبه رو نمی شدیم ، بلکه همیشه مورد تشویق او بودیم . به عنوان یک هنر جدی و به عنوان یک فرزند ، لازم میدانم که از نقش ارزشمند مادرم در تشویق ما به پرداختن به موسیقی قدر دانی کنم . این موضوع را با اعتقاد قلبی باور دارم که پشت سر هر هنرمند بزرگی ، زنی با ارزشهای والای انسانی وجود دارد . این زن میتواند مادر ، همسر ، و یا خواهر او باشد و مادرم نمونه چنین همسری بود ...

 

منبع : مجله هنری ادبستان

سال چهارم شماره هفتم ( پیاپی : ۴۳ )

تیرماه : ۱۳۷۲

نویسنده مقاله : محمود میرزاده

بازنویسی : محمد جواد صحافی - مهرماه ۱۳۸۹