نيشابور، با فيروزه‌هاي لا‌جوردي‌اش، روز 24 ارديبهشت سال 1334 شاهد ميلا‌د كسي بود كه ما او را به نام پرويز مشكاتيان مي‌شناسيم. مردي از قافله موسيقي ايران كه سهم شاياني در اعتلا‌ي آن داشته است.پرويز مشكاتيان حالا‌ در آستانه 53 سالگي، وقتي به گذشته خود نگاه مي‌كند، نخستين حسي كه نصيبش مي‌شود، تعجب است. تعجب از اينكه بسياري از آرزوها و هدف‌هايش هنوز ماهيت خود را حفظ كرده‌اند: <مي‌دانيد، متاسفانه نظريات و نگاه و احساس من به مجموعه پيرامونم و اتفاقات ساري و جاري در اطرافم از زمان دانش‌آموزي و دانشجويي خيلي تغيير نكرده است. حالا‌ نمي‌دانم آيا اين به معناي نپريدن و درجا زدن و راكد ماندن است؟ اما به هر حال آرزوهايي كه در بدو ورود به دانشگاه در مورد موسيقي، هنر، سرزمينم ايران، مردمم و گذشته سرزمينم داشتم خيلي تغيير نكرده است.>

 

مشكاتيان حالا‌ وقتي در بين كتاب‌هاي كتابخانه‌اش به يكي از مصاحبه‌هايش برمي‌خورد كه مربوط به سال‌هاي دور هستند متعجب مي‌شود. وقتي مي‌بيند آرزوها هنوز همان رنگ و جلا‌ را دارند و در همان حد و اندازه‌اند: <مثلا‌ وقتي مصاحبه‌اي مربوط به سال 53 را مي‌خوانم، متعجب مي‌شوم كه چطور هنوز آرزوها، نظريات و خواسته‌هايم همين‌هايي است كه امروز مي‌خواهم. حالا‌ نمي‌دانم اين جامعه است كه كند مي‌رود يا من خيلي پيش‌‌تر از زمان خودم حركت مي‌كرده‌ام. اما بعضي وقت‌ها يك چيزهايي مي‌بينم كه باعث مي‌شود از خودم بپرسم ما چطور از عصر حجر تاكنون دويده‌ايم؟ البته اميدوارم اين را به حساب خودپسندي نگذاريد ولي به گمانم نظريات من آنقدر متعالي بودند كه هنوز به آنها نرسيده‌ام، البته نشانه‌هايي هست ولي واقعيت اين است كه خيلي كند پيشرفت مي‌كنيم.>

<آن آرزوها چه بودند> مشكاتيان در پاسخ به اين سوال مي‌گويد: <كافي است نگاهي به نام آثار من بيندازيد. <مقام صبر>، <صبح وصل>، <وطن من>، <ميهن>، <سرزمين من ايران>، <بيداد> يا <كنج صبوري>، تمام اين نام‌ها نشان مي‌دهد كه آمال و آرزوهاي من در دوران دانشجويي و بعدها در دوران تدريس در دانشگاه و كار با گروه عارف و... چه بوده است. به نظرم كارهاي هنري، بهترين وسيله براي بيان آرزوهاي هنرمند هستند.>

وقتي از مشكاتيان مي‌پرسم كه نقطه‌عطف زندگي‌اش را در گذشته چه مي‌داند، كمي مكث مي‌كند تا بگويد: <تا نقطه‌عطف را چطور تعريف كنيم. يك وقت هست اين نقطه‌عطف را از منظر آبادي و آزادي سرزمين مي‌بينيم، يك وقت از نظر اعتلا‌ و كار هنري و يك وقت از نظر مسائل اقتصادي. اما براي من به عنوان يك موزيسين كه برآمده از همين سرزمين و پرورش‌يافته در خانواده‌اي سياسي، اجتماعي، فرهنگي بودم كه اميركبير و مصدق را ناجي سرزمين خود مي‌دانستند و موسيقي ايران را موسيقي حقيقت‌جو و انسان‌گرا اطلا‌ق مي‌كردند، اصل اين بوده كه وطن را همه چيز خود بدانم. وطن و مردمي را كه در فلا‌ت پهناوري به نام ايران زندگي مي‌كنند و استحقاق زندگي كردن به نحو احسن، درست مثل مردم ديگر ممالك پيشرفته را دارند و تمام اين فاكت‌ها و متر و معيارهاي زندگي گاه كابوس‌ها و گاه اميدها و آرزوهاي مرا تشكيل مي‌دادند. اما اگر بخواهم تمام اين حرف‌ها را در يك كلا‌م خلا‌صه كنم بايد بگويم: <سكوتم از رضايت نيست/ دلم اهل شكايت نيست.>

اما حالا‌ پرويز مشكاتيان دلش براي چه چيز گذشته بيشتر از همه تنگ مي‌شود؟ صادقانه مي‌گويد: <يك دوره‌اي هست در طول زندگي كه آدم از كنار خيلي چيزها راحت رد مي‌شود و حتي نمي‌ايستد تا نگاهي با تأمل يا نگاهي چراگونه به پديده‌ها بيندازد، آن زمان‌ها انگار ساعت‌ها نرم‌گام‌تر مي‌گذشتند. تحمل آن دوران نسبت به حالا‌ كه مجبوريد گذر زمان را ببيند و سطح يخ‌زده اشيا را حس و حجم وقت را لمس كنيد و نتوانيد كاري انجام دهيد راحت‌تر است.>مشكاتيان در آستانه 53 سالگي هيچ آرزويي ندارد جز همان‌هايي كه هميشه براي مردم و ميهنش داشته است: <همه اين چيزها به هم مرتبط است و مجموعه هر آنچه در پيرامون ما اتفاق مي‌افتد چيزي است كه ما را تعريف مي‌كند. اما شايد يكي از بزرگ‌ترين آرزوهايم رسيدن روزي است كه از زمزمه اين ابيات مولا‌نا رها شوم و اين كلمات ديگر وصف حال من نباشد كه: <زين خلق پرشكايت گريان شدم ملول/ آن هاي و هوي و نعره‌مستانم آرزوست/ زين همرهان سست‌عناصر دلم گرفت/ شير خدا و رستم دستانم آرزوست... /