مصاحبه ای با مرحوم استاد حاج قربان سلیمانی - یک تارش آدم است ديگري حوا

چندي پيش، براي عيادت حاجقربان سري به خانهاش در روستاي عليآباد قوچان زديم. حاج قربان هميشه بيآلايش بود و هميشه حتي در بستر بيماري هم از پذيرفتن ميهمان اجتناب نميكرد. او بيش از آنكه در موسيقي مردي بزرگ باشد، از لحاظ اخلاقي و شخصيتي، اسطورهاي كامل محسوب ميشد و هميشه همنشيني و گپ زدن با او به ما روحيه ميداد. جواني در روحش ريشه دوانيده بود. از همه چيز سخن ميگفت، از درد بيآبي و زمين كشاورزياش تا موسيقي و دغدغههاي معنوياش. با وجود بيماري، فكرش هنوز پر بود از دغدغههايي كه داشت و هوش سرشارش و حافظه دقيقش را ميشد از ميان جملات سادهاش درك كرد.
وقتي وارد شديم، بيمقدمه سراغ سازش رفت و شروع به نواختن نوايي كرد؛ آهنگي كه به گفته خودش بهترين آهنگ است. آهنگي كه خيلي دوست داشت و گلايه ميكرد كه اكنون آن را ناقص ميزنند و آغازش را نمينوازند. يك لحظه صبر ميكند، صدايش را صاف ميكند و روي آهنگ ميخواند.
«تار را بزني و نخواني، فايدهاي ندارد. خواندن زبان تار را باز ميكند و باعث ميشود شنونده آهنگ را بفهمد.»
تمام كه كرد، خواستم از خاطراتش بگويد، از خاطره سفرهاي خارجياش: «اولين سفر خارجيم فستيوال فرانسه بود. اولين شركت ما در سال 69 بود. آنجا ما به عنوان پديده فستيوال شناخته شديم. بعد از آن، در سال 70، اول مردادماه ما را بردند فرانسه، در شهري حدودا در 840 كيلومتري جنوب پاريس، يك شهر تاريخي در كنار رود سن كه چشمه برنادت هم همانجاست. آنجا كه رفتيم، يك دنيا آدم جمع شده بودند. از همه دنيا هنرمند دعوت كرده بودند. معاون وزير براي ما سخنراني كرد. از ايران 5 يا 6 گروه بوديم. خلاصه، پس از شش شب كه ما آنجا بوديم، نوبت اجرا به ما رسيد. قبل از مراسم آقاي هوشيار آمد و گفت ما چند سال است ميخواهيم هنر ايران را به اروپا نشان دهيم، ولي آنها قبول نميكردند. حالا خدا خواسته، خودشان دعوتمان كردهاند. اولين گروهي كه روي سن رفت، گروه سرور احمدي از تربتجام بود. هر گروه فقط 40 دقيقه وقت داشت. اجراها هم در فضاي باز انجام ميشد، خلاصه، آقاي احمدي 40 دقيقه اجرا كردند و بعد از آنها ما رفتيم. خدا شاهد است در هيچ يك از برنامههاي ما در ايران صدا درست نبود، آنجا يك هكتار زمين بود و آن همه مخاطب، اما صدا كاملا درست بود. شروع كه كردم، قرار شد 5 دقيقه دوتار بزنم و بعد عليرضا [پسرش] شروع كند به نواختن. من نوايي را گرفتم و زدم. بعد از 40 دقيقه اجراي برنامه، حركت كرديم كه برويم. مردم هورا كشيدند. خلاصه آقاي معاون آمد گفت اينها خواستند بايد بنشيني و دوباره ساز بزني. ما نشستيم40 دقيقه ديگر برنامه داديم. خلاصه هر 40 دقيقه ما بلند ميشديم و آنها ما را مينشاندند. دو ساعت و بيست دقيقه بعد، آقاي معاون آمد گفت اين پيرمرد خسته شده و ما را خلاص كرد. بعد خبرنگارها ريختند سر ما. اگر بگويم جمعيت ما را روي دست بردند، دروغ نگفتم. آقاي معاون به خبرنگارها گفت اين خسته است باشد براي بعد. خلاصه ما رفتيم هتل، خسته شده بوديم يك چاي خورديم و دراز كشيديم. ساعت يك و نيم بعد از ظهر صداي در آمد. من خوابيده بودم عليرضا بلند شد و در را باز كرد. 24 نفر ريختند داخل. از ليبراسيون، نيويورك تايمز، بيبيسي و... ريختند داخل اتاق. از من 200 تا عكس گرفتند از تارم هم كلي عكس گرفتند. فردا صبح از هتل كه آمديم بيرون، ديدم يكي از عكسها در صفحه اول روزنامه ليبراسيون بزرگ چاپ شده. بعد به ما گفتند سه برنامه براي ما دارند چون برنامهمان گل كرده. بعد آمدند گفتند با فلاني نگرد. حرف فلاني را گوش نكن. فلان كار را نكن. من هم برنامهها را قبول نكردم. گفتم رفيقم را نميفروشم. برگشتم ايران. يك ماهي نكشيد كه باز ما را خواستند تهران. گفتند بايد برويد آلمان. ما هواپيما سوار شديم و رفتيم فرانكفورت. شجريان هم با گروهش با ما بودند. آنجا يك نفر آمد گفت هنوز برنامه پاريس شما سر جايش است و بايد اجرا كني. اين بود كه ما از فرانكفورت برنگشته، رفتيم پاريس و برنامهها را اجرا كرديم.
يك نويسنده هم از فرانسه آمد گفت دارم يك كتاب مينويسم در مورد شما به نام «نسل آخر بخشيها» كه هنوز هم گاهي پيشام ميآيد.»
حاج قربان اشتياق را در چشمان مخاطبش خوب ميخواند. سيگاري روشن ميكند و گوشه لبش ميگذارد. از موسيقي روز و ظهور موسيقيهاي اروپايي در موسيقي ايران از او ميپرسم.
«يك روز، يكي از بچههاي نجفآباد كه در خارج از كشور استاد دانشگاه است، آمد و گفت حاجي، استاد دانشگاه سوربن تو را خواسته. مجبوريم تو را ببريم. بايد با قطار برقي بروي و كنار راننده قطار هم مينشيني. نوه ما هم با ما بود. خب ما رفتيم. طبقه چهارم دانشگاه سوربن، اين دانشگاه نميدانيد چقدر بزرگ است. من ميگويم اندازه قوچان است.
استاد آمد آنجا و گفت حاج آقا كي آمدي فرانسه؟ ما گفتيم 10 روزي ميشود. پشت سر استاد، عكس يك گنبد بود. از من پرسيد اين گنبد كجاست؟ من كرمان نرفتهام، بعد از او اما چند باري رفتم، ولي آن زمان هنوز نرفته بودم. گفتم نميدانم. گفت مقبره شاه نعمتالله ولي است. بعد گفت كه به ايران آمده است و توضيح داد كه همان كويري كه ايرانيها از آن بيزارند، يك ريگاش به تمام اروپا ميارزد. يعني آنها قدر ايران را ميدانستند. ايران كشوري است كه چهار فصلش درست است. اين كشور كسري ندارد، ما احتياج به كس ديگري نداريم.»
يك سوال ناشيانه ميپرسم: چرا دوتار، دو تا تار دارد؟ «خب دوتار، دو سيم دارد. يكي زن است، يكي مرد. آدم و حوا. گوش كنيد (تار را برميدارد و يكي از سيمهايش را مينوازد) اين صداي زن را ميدهد. اگر حضرت آدم دو تا زن داشت، من يك سيم ديگر هم اضافه ميكردم.» اما شايد جذابترين نكته درباره حاج قربان، همكاري او با استاد شجريان باشد. ميپرسم: از استاد شجريان و كار با او بگوييد؟ «سال 69 يا هفتاد، دهه فجر كه تمام شد، ما خواستيم بياييم قوچان، آن زمان من، شجريان را نميشناختم. ما در پارك دانشجو برنامه داشتيم. برنامه ما ساعت شش و نيم بعد از ظهر اجرا ميشد. يك آقايي با پالتو و كلاه آمد با آقاي بياني. آقاي بياني گفت ايشان را ميشناسيد؟ گفتم نه. با تعجب پرسيد يعني تو شجريان را نميشناسي؟ گفتم اسمش را شنيدهام ولي خب نديدمش كه. شجريان گفت من داماد قوچانيام چطور من را نميشناسي؟ گفتم خب من كه تمام قوچان را نميشناسم. شجريان آشنايي داد كه برميگشت به 40 يا 50 سال پيش. من آن زمان حافظهام خوب كار ميكرد. اين كتابهايي را كه ميبينيد همهشان را حفظ بودم. خلاصه، من شجريان را شناختم و او يك شب ما را دعوت كرد به منزلش. من مشورت كردم، گفتند ميخواهد آهنگهايت را ضبط كند. من هم گفتم ضبط كند، مگر از صداي من كم ميشود؛ يا شعر من تمام ميشود؟ اين جريان گذشت و ما آمديم دهات. يك ماهي گذشت و در روز 7 فروردين، همسرم گفت كه بيا خانه، مهمان داريم. ما آمديم، ديديم شجريان با عليرضا برادرش و دخترش مژگان و پسرش و چند نفر ديگر آمدهاند و ياد ايام را از من ضبط كردند. مخالفت استاد با گروهنوازي با سازهاي مقامي، مخصوصا دوتار، زماني بحثبرانگيز شده بود. دوست داشتم ببينم هنوز هم روي نظرش مانده است.
«من از ابتدا هم گفتم، تا روزي هم كه بميرم ميگويم. هر كس هم اين كار را ميكند، اشتباه است. آخر اين ساز آبا و اجدادي است، تاريخش به هزار سال پيش بازميگردد. خب مگر آن زماني كه بخشي از 10 هزار فرسخي ميآمد، كسي را با خودش ميبرد؟ خودش تنها ميرفت، تارش را ميزد، ميخواند، نقالي هم ميكرد و برميگشت. ولي در گروهنوازي صداي ساز گم ميشود، نميشود تشخيص داد كه كدام بهتر ميزنند، بايد تكنوازي كنند تا بفهميم كدام بهتر ميزنند. خواندنش هم همينطور؛ وليكن الان متاسفانه گروهنوازي بيشتر شده.»
ولي مدافعين گروهنوازي معتقدند كه با تكنوازي، ساز تار پيشرفت نخواهد كرد.
و او ميگويد: «نخير. وقتي از دستشان كاري برنميآيد، مجبورند توجيههايي بياورند.»
اين جمله را ميگويد و ميخندد.
- شما آهنگهايتان را از قبل آماده ميكنيد يا بداهه مينوازيد؟
«ما هر جا رفتيم، اول مجري گفته اسم آهنگ را بگوييد تا من اعلام كنم. ولي من اصلا هيچ جا مشخص نكردم. هر جا رفتم، اول نشستم به مردم نگاه كردم و منتظر شدم تا آهنگ بيايد. هر آهنگي كه ميآيد، ميزنم. هزار تا آهنگ هست اما مينشيني يك آهنگ به ذهنت ميرسد كه از قبل آماده نكردهاي. ولي آنجا برايت خوشمزه است. خب آن را ميزنم.»
- پس معتقديد آهنگسازي در موسيقي مقامي و تكرار آن اشتباه است؟
«نه، آهنگسازي يك چيز ديگر است. مثلا من دو يا سه تا آهنگ ساختهام؛ ولي تكرار عيني اصلا امكان ندارد. من هيچكدام از آهنگها را مثل قبلي نزدم ولي كليتش يكي است. تمام اين موسيقي روي داستان است، آهنگ به مناسبت داستان است. نميشود نوعش را عوض كرد. «پبندرود» گريه ميكند ميگويد به غير از خدا كسي نيست آن وقت من نميتوانم رويش آهنگ شاد بزنم. به خدا اينها همه سر من آمده است. يكي آهنگ نصيحت را اجرا كرد، من كشيدمش كنار، گفتم خداييش چقدر روي اين آهنگ زحمت كشيدي؟ اين آهنگ واقعا مال اين داستان بود؟ در آن شعر، پدر دارد به كودكش التماس ميكند. بعد آنجا شما بايد ببينيد كه چهجوري زد. باور كنيد آهنگ نصيحت، آهنگ نرگس، نالشي هر كس زده از من ياد گرفته، قبل از آن كسي بلد نبوده.» اما صحبت درباره تار تخصصي استاد هم بايد جالب توجه باشد.
- بعضيها پرده به دوتار اضافه ميكنند نظرتان چيست؟
«درست نيست. يكي آمده 20 تا پرده درست كرده، بعد همين پردهها را هم نميتواند درست بزند. خب، مگر ميشود پرده زياد كرد. اصل كار پنجه است. كلام را پنجه اجرا ميكند، پنجه لب و زبان است. ولي تار دل است. بياني گفت حاجي، تار شما سه تا پرده دارد با سر انگشتانت.»
تارش را برميدارد. وقتي كه حاجي سر حال باشد، دوست دارد بزند و من هم در وقت خوبي به سراغ حاجي آمدهام. چند دقيقهاي برايم مينوازد و تار را كنار ميگذارد. باتري دوربينم تمام شده است. بر شانسم لعنت ميفرستم. ميخواهم دوربين را كنار بگذارم كه ميگويد دوست دارد رو به دوربين يك جمله بگويد: «اگه كشاورزي ميكني، اگه كاسبي ميكني، حتي اگه گدايي ميكني، بايد درست باشي. راه برو، بيراه نرو؛ هر چند كه راه پيچان بود.»
دوربين اين جمله حاج قربان را ضبط ميكند و خاموش ميشود. براي هميشه خاموش ميشود....
منبع : شهروند امروز
محمد جواد صحافی .